۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

امشب


امشب یه حسی دارم این حس برام عجیبه قلم به دست می گیرم واژه برام غریبه
دوباره بغز خسته توی گلوم نشسته آیینه از غم من چه بی صدا شکسته
غربت خونه ی دل آتیش زده به جونم تو هستی باور من به پای تو می مونم
عطر تموم حرفات ترانه رو لبام برق دو چشمون تو چراغ این شبام
سنگ صبورم توی تو وقت دل تنگیام بازم برام قشنگه این همه دل سنگیا
بیا کنار من باش این من رفته بر باد بیا نگو که خیلی دیره عشقت نرفته از یاد
تو نامه هات نوشتی تویی که بهترینی توقلب ساده ی من تو نوری از یقینی
می گفتی که دل من جا واسه غم نداره نداره اما دیدم که قلبت واسم یه بی قراره
ببین بخاطره تو غرورم و شکستم به یاد خاطراتت تو شهر شب نشستم
سنگ صبورم توی تو وقت دل تنگیام بازم برام قشنگه این همه دل سنگیا

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

آینه!

انگار عده ای از دوستان آفریده شده اند تا به دیگران حال پخش کنند. همیشه از تو تعریف می کنند. همیشه تو را خوب می بینند. همیشه به تو روحیه می دهند و تو را در اوج نگه می دارند. برعکس ماجرا هم وجود دارد. یعنی عده ی دیگری هم هستند که آفریده شده اند تا حال جمع کنند. همیشه عیوب تو را می بینند. همیشه بی روحیه ات می کنند و تو را در حضیض نگه می دارند.
در این بین حساب دوستانی که از سر دلسوزی مبادرت به انجام کارهای مذکور می ورزند چه از نوع جمع کردنی یا پخش کردنی اش جداست!
همیشه دوستانی را بیشتر دوست می دارم که مانند اصوات سازهایی که در کنسرت موسیقی تلفیقی به گوش می رسند در جای خود تو را زنهار می دهند یا مشوقت می شوند.
دوستانی که همچون آینه ای تمام قد در مقابلت می ایستند تا تو با کمترین خجالتی از حضور اجنبی، عیوبت را به دقت ببینی، اصلاحشان کنی و راه سعادت را ادامه دهی!
تنها چیزی که در این بین ممکن است کمی آزار دهنده باشد این است که گاهی در بالای آن آینه ای که در مقابلت قرار گرفته دو چشم خشمگین ببینی که عیوب تو را با چاشنی نکوهش به تو هدیه کند. اما به نظرم باز هم ارزشش را دارد. ندارد؟!